تبليغاتX
آذربايجان
فرهنگي ، ورزشي ، سياسي ، اجتماعي
 آهنگ جاودانه ترکی « Yikilmisim Ben» با ترجمه فارسی با اجرای جدید ERSOY DINC
 

 

چون ويرانه متروكه اي هستم كه هرطرفم ويران و فروريخته است

چون كسي كه زيرسنگها ، مدفون و زخمي و شكسته شده ام من

بي هيچ چاره اي با چشمهاي حيران درروزگار سختي  ومرارت ويلان و سرگردان مانده ام من

دردهايم دريايي شده اند كه همچون صندلي اي سرگردان درآن مانده و غرق شده ام من

پشتم خالي مانده همانند درخت خشكيده و تكيده اي مانده ام من

چون بنده و اسيري دربه در خاكها و زمين افتاده ام من

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389  |
 اورمو بایاتیلاری



بودردی کیمه یازام ؟             

اوزیوردومدا یالقیزام

ائشیدیرسنمی منی ؟

بوگونلر چوخ سوسوزام

*****************

هارایلار آی هارایلار

دولانیر ایللر آیلار

من سوسوزام هارداسیز

سویو گتیرن چایلار

****************

گل ایناناق سئوگی یه

قارداشلیغا بیرلییه

بیزدن یاردیم ایسته ییب

آذربایجان - اورمیه

***************

من آشیق آی اولایدیم

بیرسولو چای اولایدیم

آشیب داشیب داغلاری

گلیپ سنه دولایدیم

**************

عزیزیم اورموگولو

گورمویوم سنی اولو

بیز یاناریق ، یئرینده

گورسک قورو بیرچولو 

*************

خبروئرین ائللره

دوشسون هاممی دیللره

اورمو گولو گوز تیکیپ

مدد وئرن اللره

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در دوشنبه نوزدهم مهر 1389  |
 خزرین ساحیلی ( ساحل دریای خزر )
 

 

گئجه دير خزرين ساحيلينده يم..........قومسالا ياتميشام باخيرام آيا

آي گولور اولدوزلار گؤز وورور آيا..........دريا گولومسيير اولدوزا آيا

××××

دريانين نفسي ديير ئوزومه..........مني افسونلايير صبريمي كسير

دالغالار يوكسليب شاريلداياندا..........اوره گيم سينه ده تيتره يير اسير

××××

مندن بيراز اوزاخ بير قيز بير اؤغلان..........ال اله وئريبلر پيچيلداشيرلار

بيلمم نه ديير لر نه دانيشيرلار..........گاهدان كهليك كيمي قاققيلداشيرلار

××××

ديريلر پاس باشميش خاطيره لريم..........بيلميرم ياديندا قاليب قالميوب؟!

خزرين ساحيلي او خوش گونلري..........سنين ده يادووا سالوب سالميوب؟!

××××

ياديندادي اوگون،گون ياتان چاغي..........سئوگي دن دانيشدين سئومك دن دئدين؟

قارشيمدا ياي كيمين چكدين قاشلارين..........كيپريگين قلبيمه نشان ائيله دين؟

××××

دئدين اوره گيوي آلسام اليمه..........زلفومله باغلاسام اونو كيم آچار؟

دئديم وحشي دير او گلمز زنجيره..........گلسه ده زنجيري قوپارار قاچار

××××

دلي دير اوره گيم دئديم گوونمه..........دئدين كي دلي يه زنجير گرك دير

قاچما بو سئودادان سئويرم سني..........اوره گي داغلايان تك جه فلك دير

××××

سوزگون باخيشلارلا شيرين سؤزلرله..........بيلمه ديم نه زامان توولادين مني!

توخودون تور قوردون منيم يولومدا..........نه گوزل نه شيرين اوولادين مني

××××

بير گون هر گون كيمي وعده يئرينده..........انتظاردا قالديم داها گلمه دين

او گئجه صبحه تك باخيرديم آيا..........آي دولاندي گئتدي باتا گلمه دين

××××

حيف او گونلردن نه خوش ياشارديم..........فكر ائدمزديم گونوم بئله ضاي اولا

ايندي ده خزره يولوم دوشنده..........گؤزومو تيكه رم سن گلن يولا

ترجمه به فارسي:

1)شب است و من در ساحل خزرم.روي ماسه ها دراز كشيده ام و به ماه نگاه ميكنم.

ماه ميخندد و ستاره ها به ماه چشمك ميزنند.دريا به ماه و ستاره تبسم ميكند.

2)نفس دريا به صورتم ميخورد من را جادو ميكند و طاقتم را از بين ميبرد.

وقتي كه موجها ميخيزند و شر شر ميكنندقلبم در سينه ميلرزد و ميوزد.

3)كمي دورتر از من يك زوج،دستهاي هم را گرفته و پچ پچ ميكنند.

نميدانم چه ميگويند و از چه صحبت ميكنند.هر از گاهي مثل كبك با آواز ميخندند.

4)خاطرات زنگ زده ام زنده ميشوند.نميدانم يادت هست يا نه؟!

ساحل خزر آن روزهاي زيبا را به يادت آورده يا نه؟!

5)يادت هست كه آنروز موقع غروب آفتاب از دوست داشتن سخن گفتي؟

مقابل من ابروهايت را مثل كمان كشيدي و مژه هايت را به قلبم نشان كردي؟

6)گفتي اگر قلبت را در دستم گرفته و به موهايم گره بزنم چه كسي آنرا باز خواهد كرد؟

گفتم قلبم وحشيست.اگر هم در بند شود آنرا پاره كرده و ميگريزد.

7)گفتم:(( دلم ديوانه است به او اعتماد نكن)).گفتي:(( براي ديوانه زنجير لازم است.

از اين عشق فرار مكن.دوستت دارم.تنها روزگار است كه به دل آتش ميزند.))

8)با نگاههاي خمار و حرفهاي شيرين ندانستم كي مرا فريفتي !

در راهم تله گذاشتي ! چه شيرين و زيبا شكارم كردي.

9)يك روز مثل تمام روزها در ميعادگاه منتظرت ماندم ولي نيامدي.

آن شب تا صبح به ماه نگاه ميكردم.ماه پس از گشت و گذارآماده ي غروب شد...نيامدي

10)حيف ! آن روزها چه خوب زندگي ميكردم.نميدانستم كه روزم چنين تباه خواهد شد.

اكنون نيز وقتي به خزر ميروم چشمم را به راهي كه تو مي آيي ميدوزم......

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در جمعه شانزدهم مهر 1389  |
 طبيعت زيباي دشت مغان آذربايجان

 

اوچی، اینصاف ائله، کئچمه بو دوزدن!         

او چوللر قیزینی آییرما بیزدن!

قویما آغری کئچه اورگیمیزدن

- قییما ئوز قانینا بویانا جیران!

نه گوزل یاراشیر موغانا جیران!

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در جمعه دوم مهر 1389  |
 شعر شهریار درباره قاچاق نبی سردارمردمی تاریخ معاصر آذربایجان و داستان قاچاق نبی

Nəbi Alı
 oğlu

اشعار ترکي استاد شهريار مفاهيم ظلم ستيزانه  بسيار غني و قوي اي دارد .

استاد در شعر قاچاق نبي (يکي از مبارزان ضد ظلم آذربايجان در دوران قاجاري و تزاري) در وصف اين  سردار مردمي تاريخ معاصر آذربايجان چه زيبا سروده اند:

 

دور! قفس قاپيسين بير آچاق نبي              بوسيبنيق قانادلا بير اوچاق  نبي

(برخيز! نبي،بخيز درب اين قفس را بگشاييم تا با اين بال شکسته پروازي کنيم!)

آي قوچاق نبي

(اي نبي دلاور)

قازامات ايستي دير ياتا  بيلميسن                آنالار   بئشيگين  آتا  بيلميسن

(زندان بسيار گرم است و تو نمي تواني بخوابي و گهواره مادران را فراموش کني )

اوز آتا يوردونو ، آتا    بيلميسن                غيرتين قورباني آي قوچاق نبي

(تو نمي تواني سرزمين پدريت را فراموش کني،قربان غيرتت اي نبي دلاور!)

آي قوچاق نبي

(اي نبي دلاور)

اون بئش ايل گاوورون ظولمونه دوزدون       او نقشه چکديکجه نقشه سين پوزدون

(15 سال به ستم کفار صبر کردي ،آنها نقشه کشيدند و تو  حيله هاي آنها را نقش بر آب کردي)

شيمدي  کي  اوبادان  ائلدن  ال   اوزدون        غم  يوکون  چاتميشام دور کوچاق نبي

(اکنون که ازياري ايل و طايفه خود محروم شدي ،کوله بار غم را با خود آورده ام برخيز تا کوچ کنيم! )

آي قوچاق نبي

(اي نبي دلاور)

دورت بير دوره ميزي سالدات لار آلدي           قلعه لر اوجالدي قارانليق سالدي

(چهار طرف ما ساداتهاي (روس) محاصره کرده اند،قلعه ها بر پا شده اند و تاريکي بر ما سايه افکند )

زيندانين ايشيق سيز گونشسيز    قالدي           هيمتين  اوجادير ،دام آلچاق نبي

(زندان تو بي نورو بي خورشيد ماند،اما همت تو بلند است و سقف (زندان) کوتاه ،اي نبي دلاور )

آي قوچاق نبي...

(اي نبي دلاور)

 (داستان قاچاق نبی ) 

« نبي » دهقان زاده اي فقير و گمنام بود كه به نزد اغنياء و مالكين به چوپاني مي پرداخت . روزي جرقه ی خشم پدرش « علي كيشي»، به ستمي ناروا و بيگاري در زمين ارباب چنان شعله ور مي گردد كه در اعتراضش به ظلم و نابرابري، غضب خان چنان اوج مي گيرد كه تن نيمه جان او را نقش زمين مي کند و اينجاست كه نبي با خشونت به اعتراض بر مي خيزد و از واهمه ي انتقامي سخت ، زادگاهش را به اجبار ترك مي كند . آبها از آسياب مي افتد و نبي از غربت باز  مي گردد و پدر و مادر به فكر عروسي وي مي افتند كه شايد از اين رهگذر آرامش از دست رفته را بازيابند و روح عاصي او اندكي آرام گيرد.

«نبي» دلداده  و مفتون « هجر» است و حديث اين عشق آتشين ، شهره ي آفاق . اما هجر را ازنبي دريغ مي دارند و گزيري جز گريز نمي ماند و دو دلداده چون به رغبت دست در دست هم فرار مي كنند ، پدر « هجر » ناچار، به وصلت آنان رضايت مي دهد .

زندگي، روالي عادي به خود مي گيرد و اما واقعه اي ، نبي را براي هميشه به كوران مبارزه و ميان دهقانان مي كشاند . مادرش « گوزل» مورد تهديد امنيه ها قرار مي گيرد و نبی كه با آنان در مي افتد ، رشادتهايش نام آورش مي كنند و به سيماي مبارزي فراري درمي آيد كه جز قنداق تفنگش بالشي بر بالينش ديده نمي شود .

آوازه ي « قاچاق بني» در ايل و محال مي پيچد و هرجا كه بيدادگري خانها و اربابان ، دمار از روزگار خلق درمي آورد او يكه تاز ميدان مي گردد و با حمايتي كه وي از ستمديدگان مي نمايد و حمايتي نيز كه مظلومين از وي مي كنند ، در قلب مردم جاي خود را هر روز وسيع و وسيع تر مي يابد . دهقانان او را در ميان خود مي پذيرند و او هر از گاهي را در دهي مي ماند و نام و نشان او از حكومتيان مخفي نگاهداشته مي شود و بدينسان « قاچاق نبی » تجسم آمال و آرزوهايي ميگردد كه تحقق آنها چون آتشي زير خاكستر ، در دلهاي مردمان عصر و ديار ،هرچند پنهان اما همچنان سوزان و روشن بود .

اما « هجر » شيرزني بي باك كه دور از ايل و تبار به روي زين اسب و دوشادوش قاچاق نبي  سرگشته ي دياران است و شيفته ي رزم و دليري .

امنيه ها و مأموران حكومتي تزار روسيه ،با همدستي مالكين و فئودال ها ، هرجا كه خبري از نبي   مي يابند ، قشون و افرادشان را به دستگيري او راهي مي سازند و اما قاچاق نبی چون عقابي سرافراز از خطر مي گريزد و اوج قله ها را مأوايش مي سازد . در سير مبارزه ، قاچاق نبي به عصيا نگري شكست ناپذير بدل مي گردد كه وقتي خصم بر او توان چيره گري نمي يابد با توطئه اي سازمان يافته « هجر » ر ا به غل و زنجير مي كشند و در محبس اش مي اندازند تا نبي را در دام اندازند .

« هجر » رنج و زخم تازيانه را بر جان مي كشد و كينه هايش به نابرابري ها ، صيقل مي يابد و شيفتگي و عشق اش به « نبي » بيش از پيش پرجلا و پرشكوه مي گردد . نبي كه به رهايي او      مي رود  با اسب يكتا و و فامندش « بوزآت » چنين ساز و نوا آغاز مي كند :" اسبم « بوزآت » پلنگ رزم است ! نگاهش مغرور چون نگاه عقاب و چشمانش قشنگ همچون چشم آهوان. مونس شانه هايم تفنگ است و زينت كمرم خنجر و شمشير . چون تندر و طوفان بتاز اي « بوزآت » كه « هجر » در محبس است و دل بي تاب ... ."

بدينسان نبي و هجر را بارها اسیر دام و ميله هاي زندان مي كنند و اما باروها و حصارهاي محبس خانه ها ، با توانگري انديشه و ياري ياران و دليران ، تاب آنان را نمی آورند و همچنان پرخروش و پرتوان به ياري محرومان مي شتا بند و « آينالي » كه تفنگ نبي بود چون رعد مي غرد و ترس بر جان ظالمين مي اندازد .

روزگاري كه قاچاق نبي از تعقيب و گريز امنيه ها هيچ جايي را امن و امان نمي يابد درشبی باراني كه ارس طغيان مي كرد و باد وطوفان ،درختان بيشه ها را مي شكاند و صفير گلوله ي ژاندارم ها با نفير باد مي پيچید به همراه هجر با گيسواني افشاني در باد و تفنگي بر دوش و قطارهاي فشنگي كه حمايل شانه هايش بود و بر روي اسب همچون برق مي تازيد ، از آبهاي پرخروش ارس مي گذرد تا پيش ياران ايراني مأواي امني بيايد .

" هجر "با « مهدي »، يار يگانه و وفادار نبي کنار ارس مي ماند و اما نبي، رهسپار رزم و ستيز مي گردد و غافل از اينكه امنيه های هردو سوی ارس با تحريك مالكان و فئودال ها آني از آنان غافل نيستند . در غياب نبي ، تعدي حيثيت هجر مي كنند كه هجر ، بي باك و دليرانه پاس ناموس     مي دارد و مردانه مي كُشد و مي رزمد و آوازه ی گُردي و جسارتش تا دورترها مي گسترد .

كينه ي خصم ، از نبي آنچنان اوج مي گيرد كه از هيچ دسيسه اي براي هلاك او فرو نمي مانند تا اينكه از مكر و فريب يك زن براي قتل نبي سود مي جويند . زن مكّارِِ"شاه حسین"  يكي از ياران نبي را با تطميع و بذل طلاها و جواهرات گول مي زنند و روزي كه نبي ميهان آنان است ، او به ناروا مدعي آزار نبی به خويشتن مي شود و شاه حسين از اين ادعاي كذب چنان مي آشوبد كه تفنگش را برمي دارد و پنهاني منتظرنبی مي ماند . قاچاق بني كه بي خبر از همه جا با خيل يارانش سوي خانه ي رفيق مي آمد هدف تفنگ شاه حسين قرار مي گيرد و گلوله ها چنان كاري و عميق بر دلش مي نشينند كه تنها مجالي مي يابد چنين سخن گويد : « اي دوست ، اي نامرد براي چه كشتي مرا؟ من كه خاك پاي تو بودم ! چرا گذاشتي نامردمان و غداران به آرزوهايشان چنين آسان برسند؟ ... آي هجر ! اي زيباترين سوگلي ديار! كجايي كه يارت را كشتند !؟نبي ات را كشتند ! در غربت، آن هم يك رفيق ... اي مردمان ، اي ياران، نبی را كشتند ! نبی را كه فدايي ايل و تبار بود و فريادرس بيچارگان ! ... دشمنان هرگز دل اين كار را نداشتند ... يك عزیز... يك دوست مرا كشت ! يك ... »

مي گويند كه نبي آهي نكشيد و آنچنان از « آينالي »چسبيده بود و چنان خشمي در ابروانش گره خورده بود كه گويي غضب خفته  در سيماي او،هنوز تا ابد جاودانه است.

با مرگ "نبی" زن ها مويه آغاز كردند و عروسان و دختران در عزايش گيسوان كندند و ياران به خونخواهي بپا خواسته و" شاه حسين "و زن نابكارش را كشتند و اما نامهای" نبی و هجر" ماندند تا در دلها، زيستني دگرگونه آغاز كنند .

علیرضا ذیحق

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389  |
 جديدترين هوادار تراختور !!
Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com
|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389  |
 تورکون دیلی شعری از استاد شهریار درباره زبان ترکی

 

تورکون دیلی تک سئوگیلی ایسته کلی دیل اولماز
اؤزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل اولماز

اؤز شعرینی فارسا – عربه قاتماسا شاعیر
شعری اوخویانلار ، ائشیدنلر کسیل اولماز

فارس شاعری چوخ سؤزلرینی بیزدن آپارمیش
« صابیر » کیمی بیر سفره لی شاعیر پخیل اولماز

تورکون مثلی ، فولکلوری دونیادا تک دیر
خان یورقانی ، کند ایچره مثل دیر ، میتیل اولماز

آذر قوشونو ، قیصر رومی اسیر ائتمیش
کسری سؤزودور بیر بئله تاریخ ناغیل اولماز

پیشمیش کیمی شعرین ده گرک داد دوزو اولسون
کند اهلی بیلرلر کی دوشابسیز خشیل اولماز

سؤزلرده جواهیر کیمی دیر ، اصلی بدلدن
تشخیص وئره ن اولسا بو قدیر زیر – زیبیل اولماز

شاعیر اولابیلمزسن ، آنان دوغماسا شاعیر
مس سن ، آبالام ، هر ساری کؤینک قیزیل اولماز

چوخ قیسسا بوی اولسان اولیسان جن کیمی شئیطان
چوق دا اوزون اولما ، کی اوزوندا عاغیل اولماز

مندن ده نه ظالیم چیخار ، اوغلوم ، نه قیصاص چی
بیر دفعه بونی قان کی ایپکدن قزیل اولماز

آزاد قوی اوغول عشقی طبیعتده بولونسون
داغ – داشدا دوغولموش ده لی جیران حمیل اولماز

انسان اودی دوتسون بو ذلیل خلقین الیندن
الله هی سئوه رسن ، بئله انسان ذلیل اولماز

چوق دا کی سرابین سویی وار یاغ – بالی واردیر
باش عرشه ده چاتدیرسا ، سراب اردبیل اولماز

ملت غمی اولسا ، بو جوجوقلار چؤپه دؤنمه ز
اربابلاریمیزدان دا قارینلار طبیل اولماز

دوز واختا دولار تاختا – طاباق ادویه ایله
اونداکی ننه م سانجیلانار زنجفیل اولماز

بو « شهریار » ین طبعی کیمی چیممه لی چشمه
کوثر اولا بیلسه دئمیرم ، سلسبیل اولماز
...

زبان ترك


هيچ زباني به مانند زبان عاشقانه و دوست داشتني تركي نيست
اگر اين زبان اصيل را با زبان ديگري مخلوط كني ديگر اصيل نخواهد بود

اگر شاعر شعر خود را با فارسي و عربي مخلوط نكند
آنهايي كه شعر را مي خوانند و يا مي شنوند كسل نخواهند شد

شاعر فارسي زبان اكثر حرفهاي خود را از ما برداشته
شاعري مانند صابر كه حرفي براي گفتن دارد بخيل نمي شود

ضرب المثلها و فلكلوريهاي تركي در دنيا نظير ندارد
در روستا مَثَل است كه لحاف خان از پارچه كهنه درست نمي شود

لشكر ترك قيصر روم را به اسارت گرفت
گفته انوشيروان است كه چنين تاريخي نمي تواند داستان باشد

شعر بايد مانند غذا طعم و نمك داشته باشد
تمام اهل روستا مي دانند كه بدون دوشاب نمي توان خشيل ( نام يك غذاست ) درست كرد

حرفها مانند جواهر هستند كه اگر اصل و بدلي بودنش را
كسي باشد كه تشخيص بدهد اينقدر پست ( آشغال ) نخواهد شد

نمي تواني شاعر شوي اگر از مادر شاعر زاده نشده اي
عزيزم تو مس ( كنايه از بدلي بودن طلا ) هستي . هر پيراهن زردي كه طلا نمي شود

اگر قدت زيادي كوتاه باشد حيله گر و مكار مي شوي
زياد هم بلند قد نباش كه آدم بلند قد عقل زيادي ندارد ( كنايه از متعادل بودن )

پسرم من نه مي توانم ظالم باشم و نه اهل قصاص
اين را در سرت فرو كن كه ابريشم پشم بز نمي شود

عشق را آزاد بگذار و اجازه بده آثار خود را در طبيعت (طبيعت انساني ) نشان بدهد
غزال وحشي كه در كوه و صخره ها به دنيا آمده نمي تواند حيوان آرامي شود

انسان كسي است كه دست مستضعفان را بگيرد ( ياري كند )
كسي كه خدا از او راضي باشد ذليل نمي شود

هر چند كه سراب آب معدني ، كره و عسل دارد
اگر سر به فلك هم بزند باز هم سراب نمي تواند اردبيل شود

اگر براي ملت غمخواري باشد اين بچه ها به تركه چوب ( كنايه از لاغر شدن ) تبديل نمي شوند
از اربابهايمان هم كسي پيدا نمي شود كه شكم گنده باشد

هميشه در و ديوار پر است از ادويه جات
اما وقتي كه مادرم شكم درد مي گيرد زنجبيل پيدا نمي شود

مانند طبع اين شهريار كه مي توان در چشمه آن شنا كرد
نمي گويم كوثر مي تواند باشد اما از سلسبيل افضل تر است ( دو آب بهشتی )

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389  |
 شعری طنز و بسیار زیبا ازشهریار " بلالی باش " ( سرپردردسر )

 


یکی از شاهکارهای ادبی سید محمد حسین شهریار، شعر زیبایی است که او درباره
جدال لفظی خود و همسر مرحومه اش سروده و در فایل صوتی که برایتان آورده ام شهریار پیش از خواندن این شعر، آن را جزء شاهکارهای بی همتای ادبی ذکر می
کند که اگرچه به زبان ترکی سروده , شده، ولی در هیچ زبانی نظیر ندارد.
شهریار، این شعر را پس از درگذشت همسرش که دختر عمه اش هم بوده، سروده و
به زبان و بیان , مطایبه آمیز و شیرینی، یک دعوای خانوادگی را به تصویر
کشیده است.

گویاماجرا از جایی شروع می شود که همسر شهریار از اختلاف شدید
 سنی و فکری وفرهنگی اش با استاد رنجیده خاطر شده و تقاضای طلاق می کند.
 او حتی اعتیادشدید شهریار به مواد مخدر را نیز یادآوری می کند و از این گلایه مند است
که چرا شهریار پیش از ازدواج، این مسأله را پنهان کرده است؟! شهریار نیز
با رندی خاص خود، پاسخ های قانع کننده ای به همسرش می دهد، به گونه ای که
پیداست شهریار، بر رگ خواب همسرش به خوبی مسلط بوده است! البته اگرچه
ترجمه این شعر به فارسی، به یقین از شیرینی آن می کاهد و خود شهریار هم در
ابتدای این فایل صوتی می گوید که ترجمه این شعر، کار مشکلی است، ولی چاره
ای جز ترجمه نیست. حتی شهریار نتوانسته منظومه بی نظیر «حیدر بابایه سلام»
را آنگونه که دوست داشته به فارسی برگرداند. این در حالی است که توانایی
شهریار در سرودن اشعار فارسی نیز کم نظیر بوده است. شهریار در این شعر
همانند دیگر اشعار ترکی اش، از تعابیر، اصطلاحات و مثل های محلی بهره
زیادی گرفته است. مثلاً همانگونه که در ابتدای نوار می گوید، به جای تعبیر
«سیاه کردن روزگار» از «پیچیده شدن خورشید در پارچه ای تیره» بهره گرفته
که به گونه ای ظریف، بیانگر تیره و تار شدن روزگار و در عین حال، داغ شدن
و غیر قابل تحمل شدن آن نیز هست.

ترجمه ی (بلالی باش):

یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منی بوشا (همسرم روزگارم را سیاه کرده که زودی طلاقم بده)

جوتچو گؤروبسه ن اؤکوزه اؤکوز قویوب بیزوو قوشا ؟ (کجا دیدی که شخم زن گاو رو بذازه، با گوساله زمین شخم بزنه)

سن اللینی کئچیب یاشین ، من بیر اوتوز یاشیندا قیز (سن تو از 50 گذشته، من یه دختره 30 ساله)

سؤیله گؤروم اوتوز یاشین نه نیسبتی اللی یاشا ؟ (بگو بینم 50 سال با 30 چه سنخیتی داره)

سن یئره قویدون باشیوی من باشیما نه داش سالیم ؟ (تو اگه سرتو گذاشتی زمین من چه خاکی سرم کنم)

بلکه من آرتیق یاشادیم نئیله مه لی ؟ دئدیم یاشا (شاید من زیاد عمرم کردم اون وقت باید چیکار کنم، گفتم زندگی کن)

بیرده بلالی باش نچون یانینا سوپورگه باغلاسین؟ (تازه کجا دیدی که سری که درد نمی کنه به اش دستمال ببندند)

بؤرکو باشا قویان گرک بؤرکونه ده بیر یاراشا (آدم باید پاشو به اندازه گلیمش دراز کنه)

بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دین (یادت نره که موقع بله برون خیلی چیزا رو پنهون کردی)

یوخسا جهازیمدا گرک گلئیدی بیر حوققا ماشا (وگرنه باید کنار جهیزیه ام منقل و وافور هم می آوردم)
...
دئدیم: قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچیب (گفتم کار تقدیر چنین بود، اتفاقی است که افتاده)

قوربانام اول آلا گؤزه ، حئیرانان اول قلم قاشا (قربون اون چشم سیاهت، حیران اون ابروی کمندت)

منکی اؤزومده بیر گوناه گؤرمه ییرم ، چاره ندیر؟ (من که خودمو مقصر نمی بینم،چاره چیه؟)

پیس بشرین قایداسی دیر، یاخشی نی گؤرسه دولاشا (این عادت آدمهای بد است که سر به سر آدم خوب می ذارن)

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389  |
 سخنرانی و شعرخوانی یک جوان دلیر در مورد خاتمی ( طنز )
دیروز دروبگردی هایم به ویدئویی برخوردم که حاوی شعر جوانی بود که خطاب به خاتمی می خواند به نظر میرسد که قبل ازانتخابات و درمراسم دعوت خاتمی به انتخابات اجرا شده و به قدری جالب و عالی بود که حیفم آمد دوستانی که آنرا ندیده اند محروم ازدیدنش باشند .بهرحال ازبابت این لینک که شاید کمی بیات هم باشد به خاطر جالب بودنش عذرخواهی می کنم !

 

|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در یکشنبه دهم مرداد 1389  |
 سني موحكم سئويرم !
|+| نوشته شده توسط نادرتبريزلي در یکشنبه سوم مرداد 1389  |
 
 
بالا